تبليغاتX
مکاشفاتِ خطرناکِ ذهن سه عدد بانو
دو مست در آغوش هم آرمیده بودند...
مست اول به مست دوم گفت: بیا و مرا چون همیشه در عشقت غوطه ور ساز، بگذار از لبانت کام گیرم...
مست دوم گفت: هرگز در زمان مستی به همخوابگی با تو تن نخواهم داد!
اولی دلیل را جویا شد... دومی اعراض کرد، خود را از آغوش گرم مست اول بیرون کشید و ادامه داد: به این می اندیشیدم که بدن تو را با آن درازی چندشناکش هیچ بر خود نمی پسندم!
نویسنده: بانوی متعصّب 





مردها دو دسته هستن: اونایی که زن میگیرن و معیارشون دستپخت خوبه؛ اونایی که زن میگیرن و معیارشون سینه های درشته!

نویسنده: پری خانوم  





به گزارش فاکس نیوز اینجا سه تا نویسنده داره که هر سه به چیز رفتن (پوزش میطلبم). گفتم الان بیام باید بشینم یه ده تا نوشته از هر کدومشون بخونم! هیچی نیست که...
نویسنده: پری خانوم  





حرف خاصی نمی زدیم ولی یهوئی دلم برای خودم شور زد!
نویسنده: بانوی متعصّب 





آدمی که تو عمرش نگوزیده، گنده گوزی بهش نمیاد!
دارم خودمو به گند میکشم!
نویسنده: بانوی متعصّب 





دو روز نبودم ها... ببین چه دزد بازاری بوده! اولاً که گناه داشت این پسره (آقای ایکس من) میذاشتید کارشو بکنه شاید میشد واسه خودش یه پا وبلاگنویس. دوماً بعیده بانو چیزی بدزده اونم قطع یقین سوء تفاهم بوده! سوماً اینکه من الآن حالم خیلی خوشه، بی خودی نمی تونید با این حرفاتون ناخوشش کنید!
مربوط: این و این
نویسنده: پری خانوم  





به خدا...
2008/9/23
روحم را به بسیاری از مردان فروخته ام
اما خدایتان شاهد است که هرگز تن فروشی نکرده ام!

بعدن نوشت:
آقای ممسود گفته که آقا/خانوم مطرود هم یه همچین نوشته ای داره، متأسفانه با ایشون آشنا نیستم، فکر نمی کنم این آقا/خانم بلاگر هم مارو بشناسن... با این حال اگر ایشون هم عین همین جمله هارو بکار بردن من رسماً عذرخواهی می کنم اما فکر نمی کنم این دو خط دارای مضمون دور از ذهنی باشه که بکار بردنش از طرف دو نفر سرقت ادبی حساب بشه.
نویسنده: بانوی متعصّب 





  توی جمع سارقا این یکی نوبره ها... (+)

بعدن نوشت: آقا سارقه جنس مارو پس داده، میگه به احترام بانو اسم و مشخصات وبلاگ و پست اولش کپی مال ما بوده، بعد هم گفته "چیز"شعر گفتیم... حالا اسم وبلاگش هیچی ولی حتمن از روی احترام بوده که منبع نوشته رو نداده بوده دیگه، شما زیاد خودتونو ناراحت نکنید!
نویسنده: آناهیتای مقدس 





یکی از دو تا پارتنرم حدود چهار سالی از من کوچیک تره، پسر دوست داشتنی، مهربون و فهمیده ایه، نوعی بددهنی مخصوص به خودشو داره، هرگز فحش رکیک از دهنش نشنیدم (بجز یک بار که درد دل می کردم، از پارتنر بزرگ ترم _دوستپسرم _ گله می کردم و حسابی عصبانیش کرده بودم) ...
من نسبت به "الف" (پارتنر کوچک ترم) نوعی علاقهء خاص دارم، علاقه ئی که از یه نیاز مشترک بوجود اومده، هر دوی ما درگیر یک رابطهء احساسی نسبتن قوی نسبت به یک نفر سوم هستیم.
من مردی رو دوست دارم (تأکید می کنم: مرد؛ چون در مورد روابطش قبل از دوستی چند ساله ئی که با من داره برام گفته)، من با "ب" (دوستپسرم) سـ ـکـ ـس داشتم، اما بجز یک بار هرگز این رابطه رو کامل پیش نبردیم، ما دلایل خودمون رو برای محدود کردن این رابطه داریم که... زیاد مهم نیستن.
"الف" هم دختری رو دوست داره و برای زندگی آینده اش با "میم" برنامه ریزی کرده و البته از داشتن رابطهء جنسی با "میم" خودداری می کنه تا اگر دوستیشون به ازدواج ختم نشد متهم به سوء استفاده نشه.
گاهی به "میم" برای داشتن "الف" به شدت احساس حسادت می کنم و اغلب اوقات خیلی دوستش دارم (البته هیچ وقت بجز چند تا عکس چیزی ازش ندیدم)...
تا اینجا حرف جدیدی نزدم، مشکل اینجاست که چند وقته یک دوگانگی شدید داره کچلم می کنه! اینکه به خواستهء تنم خیانت کنم و از رابطهء دوستداشتنیم (البته اغلب ناتمام و خنده دار _ نمی دونم برای حالی که روزهایی مثل امروز داشتیم واژهء درستی بکار بردم یا نه! _ ) با "الف" چشم بپوشم و به رابطه ی همیشه بی نتیجه و یک طرفه ام با "ب" ادامه بدم. یا به کسی که نسبت بهم احساس علاقه می کنه و زن زندگیش هستم (راست و دروغش پای خودش) نارو بزنم...

بعدن نوشت: البته گاهی فکر می کنم "ب" هم زیر آبی می ره، آثارش هم که کاملن مشهوده!
نویسنده: آناهیتای مقدس