بارها سعی کردم که بودنم رو به بهای ناچیزی بفروشم، به شیطان، به سایه ی ومپایر، به دراکولای خونآشام... فرقی نمی کرد خریدار کی باشه... باید می مردم اما قصه ی ما بناست که سر دراز داشته باشه!
از آخرین باری که خواستم بمیرم و نشد خیلی گذشته... ، یک بَست از قرصهای مادربزرگو که با دوست پسرش رفته بود راندبو، بالا انداخته بودم و یکی یک قلپ قهوه ی تلخ هم روی هر حبه به سلامتی رفقای نابابم رفته بودم و داشتم می مردم!
داشتم واسه خودم از دیوار خونه بالا میرفتم و مامان رو دیدم که برای خدا عشوه می آمد تا خدا ارضاش کنه، هیچ کس حواسش به من نبود! خدا که حتی حواسش پی غمزه های مامان هم نبود... کنار جنازه ی من، روح خدا نشسته بود به یک قُل دوقُل بازی کردن! خواهرم داشت با ام پی 4 پلیرش، بی خیال چشم های حریص بابا که دستشو می پایید که چطور زیر کش دامنش داره با سوراخ نافش بازی می کنه، داشت با چشم های از حدقه درآمده فیلم ناجور میدید.
من مرده بودم... چه می فهمیدم چه خبره؟! فقط می دیدم که یکی داره تکانم می ده، برادر کوچیکه ی حرومزاده ام بود... بابا اینطوری اسم گذاشته بود روش... میگفت این از کدوم گوری اومده؟ ما که یه ساله لخت تورو ندیدیم! مادر هم اخمی میکرد و "تف به رویت"ی میگفت و...
خلاصه اینکه من مرده بودم و داشتم برای خودم آسمون خونه رو متر میکردم و تازه فهمیده بودم که خونه رو بهمون قالب کردن و بجای 153 متر فقط 152 متره!
در همین فکرها بودم که مامانو دیدم که کم کم لخت شد و خدا هم کم کم چشمهاش شروع کرد به دو دو زدن و دست به کار لخت تر کردن مادر شد. بابا هم رفته بود توی کار خواهر خانم جـ ـنـ ـده ی ما، یاد قصه ی لوط و دو دخترش افتادم که بعد از غضب خدا، چپیدن تو غار از ترس عذ اب خدا، دختراش بهش شراب دادن، لختش کردن، براش ساک زدن، بعد افتادن روش و بالا پایین رفتن چون مسلماً لوط مست با اون سن و سال جون تلمبه کردن نداشته، بعد دو تاپسر زائیدن، بعد هم پسراشون شدیداً خلف از آب در اومدن و دو تا قبیله علم کردن یکی از یکی پرهیزگارتر ... !
این وسط فقط سر من بی کلاه مونده بود و جسم بوی گند گرفته ام که ... آخ! سرم شترق خورد به سقف و زرت افتادم توی جسمم، سینه ام خرخری کرد و زنده شدم!
خدا هنوز یک قل دو قل میزد، بابا برای مامان خودشو لوس میکرد بلکه تا شب فرجی بشود و مامان رضایت بده، خواهرمون هم سرش رو توی کتاب فرو کرده بود و درس میچپوند تو مغزش!
ما موندیم و سر بی کلاه و باز زندگی تخمی مون ادامه دار شد!